معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
283
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
دست نمىگذاشتند ، تا اتفاقا فاروق « 1 » در رسيده گفت : شما را چه بايد كه دامن رسول از دست نمىگذاريد . رسول فرمود يا فاروق « 2 » از من جوز مىطلبند با من چيزى نبود ، اكنون خود را به ايشان تسليم كردهام تا مرا بفروشند و به بهاى من جوز بستانند ، فاروق دانست ، كه مقام انبساط است ، گفت : رسول خدا را به چند مىفروشيد ، گفتند بهآنچه ميسر گردد عمر نظر كرد بيست جوز با وى همراه بود ، كودكان آن جوزها گرفته دامن رسول رها كردند ، رسول تبسّم فرموده گفت : آخر هم برادران يوسف را به بيست درم فروختند ، و مرا نيز اكنون به بيست جوز مىخرند . اشارت - اى عزيز من اگر برادران يوسف قدر و قيمت وى بدانستى و او را به حقيقت بشناختى او را به هيجده هزار عالم نفروختى تا به هيجده درم چه رسد . تقريب - كذلك اگر بندگان عاصى قدر جناب قدس خداوندى جل و علا بدانستى يكقدم در مخالفت او ننهادى و دنيا و آخرت را در مقابله رضاى وى به هيچ برنداشتى . [ حكايت زنى كه از شوى خود نزد جنيد بغدادى شكايت آورد ] حكايت - شيخ شبلى مىگويد : كه روزى در مجلس سيّد الطائفة جنيد بغدادى حاضر بودم ، ضعيفهء با شوهر خويش نزد شيخ آمدند ، و زن از شوهر شكايت مىكرد كه مدتيست تا در عقد ويم و اكنون عزيمت آن دارد كه بر سر من زنى ديگر اختيار كند ، شيخ فرمود مردان را چهار زن رواست ، زن گفت يا شيخ اگر زنان را كشف حجاب جائز بودى من پرده از رخ برداشتمى تا شما مشاهده فرمودى و انصاف دادى كه با اين حسن و جمال كه مراست ديكرى بر سر من اختيار كردن نه سزا است ، شيخ نعرهء زد و بىهوش بيفتاد ، و بعد از مدتى به هوش آمد ، شبلى مىگويد از شيخ پرسيدم ، كه سبب نعره زدن و از هوش رفتن چه بود گفت : آن زن سخن مىگفت ميزان « 3 » سخن وى از جاى ديگر مىشنيدم كه گوئيا حق تعالى مىگويد كه اى جنيد
--> ( 1 ) - د : عمر . ( 2 ) - د : يا عمر . ( 3 ) - د - ح : و من آن سخن وى .